678. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
پست ۶۷۲ رو وقتی نوشتم که چشمامُ جراحی کرده بودم و اصلا کیبورد گوشیمُ نمیدیدم. بخودم افتخار میکنم که از حفظ تایپ کردم و میزان غلط های تایپیم کمه ^^ نشون میده چقدر آدم علافی هستم که عمرمُ تو گوشی گذروندم و جای دکمه های کیبوردُ جوری حفظم که بدون چشمم یه پست کامل تایپ کردم.ادیتش نمیکنم بمونه یادگاری از ...
679. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
حسِ سوجونگگیلی رو دارم که میگه ۳۰ سال عمرشُ گذاشته پای یه شرکت و حالا فهمیده قرار نیست به هیچ جا برسه. فرقم باهاش اونجا بود که من مثلِ دخترای خوب کشیدم کنار ولی اون مثلِ آدمای بد رید تو زندگی ۱۰ نفر دیگه و ۱۸ قسمت سریالُ به استرس کشید.+ آیا تو هم انسانی؟
680. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
بعد از زن قوی، قهقهه در وایکیکی قابل اعتراف به طنزِ خوب داشتنه.
682. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
بدترین قسمت دلتنگی اونجاست که میخوای بهش فکر نکنی ولی یه گوشه از ذهنت بی توجه به تو خاطراتُ مرور میکنه
683. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
میتونستی بهم بگی نرم...منظورم اینه که گفتن یه "نرو" مگه چقدر انرژی از آدم میگیره... یه لحظه میگفتیش و تموم میشد ولی من میتونستم به خاطرش تا همیشه بمونم... تا همیشه که نه چون مطمئنم تو اینو نمیخوای...
684. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
+ تا به حال شده به این پیببری که اگه یه آدمه خاصی رو توی زندگیت ملاقات نمی کردی زندگیت کاملاً متفاوت می شد؟- تا همین لحظه که خوندمش نه! و الان نمیدونم با خوندن این متن باید به کدوم یکی از آدمهای زند
685. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
هوپ اگر همه ما خودمونُ از روی اشتباهاتی که با مردای توی زندگیمون مرتکب شدیم قضاوت کنیم هیچوقت هیچوقت به آرامش نمیرسیم
686. - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:56
جونـا... چیکار میشه واسه دوستی که پدرشُ همین امروز صبح از دست داده کرد؟ اونم امروز... دقیقا امروزی که قرار بود دنیا نجات پیدا کنه ولی دنیای یکی تاریک شده.. جون چی باید بگم؟
564. - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 20:22
مَصی میگه برات از یه فالگیر پرسیدم و گفته ۳ ... آخه ۳ ؟؟؟ =| پیر میشم که =))
565. - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 20:22
وقتی میرفتم دانشگاه یه همکلاسیِ چادری داشتم که از قضا باباش آخوند بود و وسطای سال یهو مزدوج شد. هنوزم یادمه شوهرش چندباری اومد دنبالش، قدش خیلی بلند بود و هیکلی بود، صورتش خیلی پخته بود.. خیلی پخته تر
567. - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 20:22
دِی ماهم داره تموم میشه و نه آلبومها رسیدن / نه کار / نه درس / نه د.. / نه ش.. / نه .. / ..
554. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
و شاید اگر بیتیاسی نبود ، دنیا چند ماهِ پیش به پایان رسیده بود.. جدی گفتم
555. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
۳ تا کامنت عجیب دارم o.o اصولا هیچوقت کامنتی ندارم!!!! پس دریافت کردن کامنت به خودیه خود عجیبه حالا تصور کن مضمونِ کامنتا این باشه که چرا پست نزاشتم o.o برگام ریخته... یادم نمیاد درباره چی میخواستم بنویسم..
556. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
ط: فکر کردم تا غرق نشدم باید خودمو نجات بدم. من: چجوری میخوای خودتو نجات بدی؟
557. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
ولی اینکه برای فرار از شرایط به چیز دیگهای معتاد شی هم عواقبِ خودشُ داره ها... با این تصور که "دارم خودمُ با یه ستاره توی دور دستها سرگرم میکنم و اون ستاره اصلا قرار نیست یه روزی حتی یکم بهم نزدیک ش
558. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
نه واقعا فکر نکنم راهی برای نجات باشه، بعضی چیزا ماهیتی مثل باتلاق دارن، درسته باتلاق حس کثیف بودن میده ولی ذاتش کشیدنه آدم به درون خودشه، راه نجاتی نیست! محکومی به فرو رفتن...
559. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
از اینکه آخر نوشته هام "..." بزارم اصلا حس خوبی بهم نمیده.دوست دارم همه چیز با یه "." تموم شه. سه نقطه یعنی درگیریهای فکری تا ناکجاآباد ادامه پیدا کنن. یعنی پایان هرگز. و من معتقدم هرچیزی یه پایانی داره. حتی ستارهی درخشانِ دور از دسترسِ من، پس... سه نقطهها یعنی نمیخوام به پایانش فکر کنم؟ یعنی با خود...
560. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
تا عید پیارسال که خونه دایی مامانم خرمالوی خشک شده خوردم معتقد بودم بین میوه خشکها ، خرمالو بهترینه. تا اینکه دیشب با پدیدهی "کیویِ خشک شده" آشنا شدم.
561. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
روزهاییم هستن که میان و میرن و من یادم میره این گوشهی دنیا ماله منه. شربتِ عرق نعنام
562. - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:24
میدونی چرا اسم اینجا شربتِ عرق نعناست؟ حس میکنم قبلا گفتمش ولی یادم نمیاد ، پس دوباره میگمش. من زیاد معده درد میگیرم. مامان بزرگم از اوناست که بگی معدم درد میکنه، میگه عرق نعنا بخور خوب میشی. بگی چشمم