خرید بک لینک

درباره سایت

473.

امکانات وب

Just Give Me a Smile 842. شاید توی همون بیخوابی های شبونه ـت بشینی با خودت فکر کنی من اگر این دخترو نگرفته بودم الان دغدغه پول نداشت، نشسته بود خونه باباش خوب میخورد خوب میپوشید خوب تفریح میکرد موهاش سفید نمیشد همش به فکر یه قرون دوزار نبود مجبور نبود کار کنه خونه تمیز نمیکرد همش خسته و کوفته نمیرسید خونه غذا بپزه و...ولی اشتباه میکنی عزیزدلم. من میدونم شرایطی که پیش اومده فقط مختص به منو تو نیست. تمام این مملکت درگیرش شدن. امثال منو تو زیادن خیلی زیاد. همه تحت فشارن. من آرزو نمیکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 22:50

جونم براتون بگه که توی اینستا پستی خوندم و قسمتی نظرمو جلب کرد. " عشق توی یک داستان متولد میشه. ما عاشق خصوصیت ها و رزومه یک آدم نمیشیم. ما عاشق اتفاقاتی میشیم که بینمون افتاده" در واقع عشق یک تاریخچه مشترک ـه. تا حدودی درسته. ولی اگر ازم بپرسه عاشق چیه من شدی نمیتونم از تاریخچمون بگم. من عاشق خصوصیت هاش هم شدم. اما خب درسته. زور خاطرات و اتفاقات میچربه به اینکه مثلا چشاش قشنگه. ./

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 22:50

Just Give Me a Smile 848. وبلاگای روزمره نویسی که عنوان پست هاشون مثه من عدد تعداد پست هاست زیاده ها. برام جالب بودمن که دیگه روزمره نویسی نمیکنم، یه مدتی بود ریز به ریز اتفاقای روزمو توی چنلم مینوشتم، اونم از یجایی قطع شد. حس اینکه بقیه به زجمت بیوفتن اون همه رو بخونن یا اصلا کی میخونه اونمه اتفاقو مانع نوشتنم شد.ولی خب چندوقت پیش که اتفاقی توی چنل سرچ زدم با یسری خاطرات بامزه مواجه شدم که انقد شیرین بود برام هی پامیشدم میرفتم پیش سعید نشونش میدادم که اونم بخونه  |  | Everytادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 22:50

چندین و چندماه گذشته ولی قلب من کشش بیشتر شده. یه مدت تونستم آرومش کنم ولی تبش بازم بالا زد. با هر اشاره فیلش یاد هندستون میکنه. قلبمو میگم... مامان یجایی گفت بین آدما باید آهن ربا باشه. این آدم آهن ربامو داره. نمیدونم تو سرش چی میگذره. ولی خودم تا حالا این مدلی گیر نکرده بودم. دلم میخواد از اینجا فرار کنم دیگه هیچوقت نبینمش بلکه فراموشم شه

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:00

دیروز مهدینیا اومد پیشم و کارشو با لکنت گفت. خیلی ترسیدم. خیلی ناراحت شدم. فکر کردم شاید چیزیش شده، تصادف کرده، بیماری زمینه ای داشته یا هرچی که یهویی لکنت گرفته. اصلا به روش نیوردم. ولی واقعا ناراحت بودم. تا فهمیدم مسخره بازیش بوده، شوخی میکرده. آخر وقت انقد جیغ زدم سرش، همه از خنده پهن شده بودن. مهندس بایی میگفت چی باعث شده صدای این دختر آروم دربیاد؟ به مهدینیا گفتم تو احساسات منو جریحه دار کردی! من نگرانت شده بودم، کلی برات غصه خوردم. با لکنت گفت ببخششید دییگهه تکررار نمییشهه ، و سریع در رفت... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:30

دیروز اعلام کردن پنجشنبه کاریه. انقد غر زدم انقد غر زدم. علیزاده آخروقت بهم زنگ زد گفت کاری نداری فردا؟ اگر نیای کسی لنگ نمیشه؟ گفتم نه بیکارم. از مهندس بایی هم پرسیدم که خودشو تیمش فردا باهام کار ندارن؟ چشام مثه گربه شرک شده بود. سرشو انداخته بود پایین میخندید بهم. همشون سر به سرم گذاشتن ولی تهش گفت نیا... بعد چی شد؟ دیدم من به مرخصی هفته بعد بیشتر احتیاج دارم و پاشدم اومدم. فاکینگ بیکار

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:30

وسط دوره رژیم یه هفته سرمابخوری هفته بعدش عادت ماهانه شی یعنی چی؟ یعنی خوردن، یعنی شکستن رژیم، یعنی گند خوردن به تلاش ها

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:37

چند روزه موودم بشدت پایینه. شاید از شنبه ای که با حانیه و معصومه بیرون بودم و دربارش نظرمو عوض کردن و تصمیم گرفتم کنسلش کنم، نمیدونم. و امروز حس میکنم به نسبت چند روز گذشته حتی پایین ترم هستم. یه لحظه حس کردم باید بخورم! غمم رو با خوردنی بخورم. مثل هربار. آره همون پرخوری عصبی! بعد یادم افتاد رژیمم و این مهمتر از آدمیه که حتی نیومده تو زندگیم و فقط از اون دور چند وقتی نگام کرده. فکر کنم اثرات تخلیه انرژی دو هفته مدیت نکردنه پس! امشب هر طور شده باید تنبلی رو کنار بزارم مدیت کنم. نباید بخورم. حیفه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:37

همیشه منتظر روزی بودم که بیام هرجایی که میشه بنویسم عاشق شدم. داشت توجهم جلب میشد. منتظر بودم. هرچند که منطقم میگفت نه این اونی نیست که باید بیاد ولی من مصرانه میگفتم عب نداره.

چرا نداره؟ مگه من چی کم دارم که تن به رابطه ای بدم که طرف مقابلش مناسب نیست. بابا چشم داری دیگه مناسب نیست!!! دیگه طرف چقدر باید عیب داشته باشه که بگی اوکی نمیخوامش؟ جهنم به همه چی و همه کس

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:37

درباره ی من


از سال 92 بین ده ها وبلاگی که ساختم، اینجا موندگار شدم. اول اسمش 'عشق شکلاتی' بود بعد به 'شربت عرق نعنا' تغییر کرد و الان فقط یه لبخندِ از ته دل میخواد

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 23:52

آخرین باری که اینجا بودم مرداد 1400 بود و الان اردیبهشت ـه. خب این یه سال تو یه شرکتی کار پیدا کردم و حسابی سرم گرم بود، انقدری که وقت اینجا رو نداشته باشم. الان؟ الان یکم سرم خلوته برای همین پیدام شد. ناخنام ترمیم میخوان انقدری بلند شدن که تایپ سختمه

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 23:52

کی فکرشو میکرد هشتصدمین پست اینجا اعلام تنفر از ساره بشه؟ رو تمام زندگیم چمبره زده یه لحظه گورشو گم نمیکنه نبینمش. از مدام دیدنش حالم بده. هرچقدر خواهش کردم یساعت از اتاق بره بیرون لااقل نرفت. کل روز تو خونست. دوساله همش تو خونست. یه قدم به زور بیرون نمیره. شبا فقط یکم تنهایی میخوام که ازم دریغ میکنه. به کی بگم من به خواهرم الرژی پیدا کردم. بابا یکم تکون بخور یکم جابجا شو یکم فضای بیرونو ببین

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 23:52

درباره ی من


از سال 92 بین ده ها وبلاگی که ساختم، اینجا موندگار شدم. اول اسمش 'عشق شکلاتی' بود بعد به 'شربت عرق نعنا' تغییر کرد و الان فقط یه لبخندِ از ته دل میخواد

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 2:48

درباره ی من


از سال 92 بین ده ها وبلاگی که ساختم، اینجا موندگار شدم. اول اسمش 'عشق شکلاتی' بود بعد به 'شربت عرق نعنا' تغییر کرد و الان فقط یه لبخندِ از ته دل میخواد

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 2:48

درباره ی من


از سال 92 بین ده ها وبلاگی که ساختم، اینجا موندگار شدم. اول اسمش 'عشق شکلاتی' بود بعد به 'شربت عرق نعنا' تغییر کرد و الان فقط یه لبخندِ از ته دل میخواد

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 2:48

صفحه بندی