وقتی میرفتم دانشگاه یه همکلاسیِ چادری داشتم که از قضا باباش آخوند بود و وسطای سال یهو مزدوج شد. هنوزم یادمه شوهرش چندباری اومد دنبالش، قدش خیلی بلند بود و هیکلی بود، صورتش خیلی پخته بود.. خیلی پخته تر از زینب، جوریکه فکر میکردم باید خیلی اختلاف سنی داشته باشن. هرچند هیچوقت درباره سن همسرش سوال نکردم. پستهای اینستاشو یادمه! اولین غذای دو نفرشونم یادمه! - امشب مَصی پیاِم داد گفت از زینب خبر داری؟ گفتم نه چطور؟ گفت استوری اینستاش جوری بود که استرس گرفتم. رفتم استوریشُ باز کردم و ... "از زندگیم خارج شو" / "زندگیِ سینگلی بدون وجودِ یه بِچ توش" ~ مَصی میگفت مامانشم مشاوره ازدواجه؛ و من نفهمیدم چرا خانوادهای که حتما باید خیلی با تجربه بوده باشن راه اشتباهی رو میرن و فرد اشتباهی رو برای دخترشون انتخاب میکنن.. ترسناکه.. خیلی ترسناکه.. امیدوارم خدا قلبشُ آروم نگه داره.. خاطره خیلی درد داره.. از روی قیافه آدمها نباید نظری داد فکر میکردم شوهرش خیلی متفاوت باشه..
برچسب:
نویسنده: ستایش شاکری