خرید بک لینک

درباره سایت

473.

امکانات وب

دیروز مهدینیا اومد پیشم و کارشو با لکنت گفت. خیلی ترسیدم. خیلی ناراحت شدم. فکر کردم شاید چیزیش شده، تصادف کرده، بیماری زمینه ای داشته یا هرچی که یهویی لکنت گرفته. اصلا به روش نیوردم. ولی واقعا ناراحت بودم. تا فهمیدم مسخره بازیش بوده، شوخی میکرده. آخر وقت انقد جیغ زدم سرش، همه از خنده پهن شده بودن. مهندس بایی میگفت چی باعث شده صدای این دختر آروم دربیاد؟ به مهدینیا گفتم تو احساسات منو جریحه دار کردی! من نگرانت شده بودم، کلی برات غصه خوردم. با لکنت گفت ببخششید دییگهه تکررار نمییشهه ، و سریع در رفت...

برچسب: نویسنده: ستایش شاکری تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:30

صفحه بندی