چندین و چندماه گذشته ولی قلب من کشش بیشتر شده. یه مدت تونستم آرومش کنم ولی تبش بازم بالا زد. با هر اشاره فیلش یاد هندستون میکنه. قلبمو میگم... مامان یجایی گفت بین آدما باید آهن ربا باشه. این آدم آهن ربامو داره. نمیدونم تو سرش چی میگذره. ولی خودم تا حالا این مدلی گیر نکرده بودم. دلم میخواد از اینجا فرار کنم دیگه هیچوقت نبینمش بلکه فراموشم شه
برچسب:
نویسنده: ستایش شاکری